تاریخ چاپ :

2019 Aug 25

www.mohtadeen.com    

لینک مشاهده :  

عـنوان    :       

داستان جالب مناظره ی امام باقلانی با علمای مسیحی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

داستان جالب مناظره ی امام باقلانی با علمای مسیحی

 

روزی یکی از پادشاهان مسیحی نامه ای به سوی پادشاه مسلمانان فرستاد و از او خواست که یک عالم مسلمان را برای بحث و مناظره با عالمان مسیحی به نزدش بفرستد. وی ابوبکر الباقلانی را فرستاد. زمانی که وی به آن جا رسید؛ به او گفتند: اگر می خواهی به نزد پادشاه بروی باید به قوانین و شروط ما احترام بگذاری.

 

فرمود: شروط شما چیست؟

گفتند: اینکه به پادشاه سجده کنی، ما زمانی که به نزد وی می رویم در مقابلش سجده می کنیم، پس تو اگر سجده نکنی این کار اهانت محسوب می شود.

فرمود: پس من نزد پادشاه نمی روم، چون من به غیر از الله عزوجل برای هیچ کس دیگری سجده نمی کنم.

هنگامی که دیدند او بر کلامش پافشاری و اصرار می کند و نظرش عوض نمی شود؛ گفتند: لحظه ای صبر کن. آنان به نزد پادشاه رفتند و به او گفتند که آن مرد، نمی خواهد برایتان سجده کند؛ آیا به او اجازه ی دخول بدهیم یا نه؟

 

پادشاه گفت: اجازه بدهید داخل شود. ولی آنان برای وی حیله ای را در نظر گرفتند. نگهبانان در وسط دورازه چوبی را قرار دادند تا زمان ورود مجبور شود به صورت خمیده داخل شود و به سوی پادشاه برود.

 

امام باقلانی هنگامی که به دروازه رسید؛ متوجه این حیله شد و دانست که آنان می خواهند که به صورت خمیده به نزد پادشاه برود. با زیرکی و با هوشی راه چاره ای یافت؛ او پشت کرده و وارد شد. این خود نشان دهنده ی هوشیاری و دانایی امام باقلانی را می باشد.

 

زمانی که در نزد پادشاه حاضر شد دید که عالمان و راهبان مسیحی که قرار است با آنان به بحث و گفت و گو بپردازد حضور دارند؛ او به نزد آنان رفت و گفت: حالتان چه طور است؟!! خانواده هایتان چه طور اند؟!! همسران و فرزندان تان چه طور اند؟!!

 

پادشاه با تعجب به او نگاه کرد، و گفت: آیا تو کسی هستی که پادشاهتان برای مناظره با راهبان فرستاده است؟!!

گفت: بله.

گفت: آیا غیر از تو کس دیگری را پیدا نکرد؟!

گفت: چرا؟

گفت: ساده ترین چیزی که باید بدانی این است که این راهبان، ازدواج نمی کنند؛ پس چگونه از آن ها درباره ی زن ها و بچه هایشان سؤال می کنی؟!

 

گفت: چرا ازدواج نمی کنند؟

گفت: زیرا آنان از زن و فرزند، پاک و مُنَزه هستند و از چنین عملی به دور اند.

وی گفت: سبحان الله! شما آنان را از زن و فرزند پاک و منزه می دانید، ولی الله تعالی را از این چیز پاک و منزه نمی دانید، و می گویید عیسی فرزند الله است!!! همگی ساکت شدند و هیج جوابی نداشتند.

سپس آنان گفتند: درباره ی چیزهایی که در مورد همسر پیامبرتان می گویند چه می گویی[1]؟

گفت: آن دوعایشه رضی الله عنها و مریم علیه السلام، که به آنان تهمت زنا زدند؛ عایشه رضی الله عنها همسر داشت اما دارای فرزند نشد ولی مریم علیه السلام همسر نداشت ولی دارای فرزند شد. پس اگر شما چنین تهمتی را در مورد عایشه رضی الله عنها قبول دارید، پس تصدیق چنین تهمتی در مورد مریم علیه السلام منطقی تر است، آیا این طور نیست؟ چنین تهمتی در مورد کدام یک بیشتر صِدق می کند؟ عایشه یا مریم؟

 

در این هنگام نیز همگی ساکت شده و جوابی برای گفتن نداشتند.

از الله تعالی خواستاریم که بهشت برین را جایگاهش گرداند. و ما را همراه وی با صالحان و نیکان محشور گرداند.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 ترجمه شده

مترجم: ام احمد

برگرفته از کتاب: فبهداهم اقتده، نویسنده: عثمان بن محمد الخَمیس

 

 

 

 

 

 



[1] منظورشان در مورد تهمت هایی بود که منافقان به عایشه رضی الله عنها مادر مؤمنان زدند و الله تعالی وی را از این تهمت ها پاک دانست و برای پاکی اش آیات قرآن را نازل نمود. راهبان با این سؤال می خواستند به وی طعنه بزنند.